حكيم ابوالقاسم فردوسى
987
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نوشتم يكى نامه از مرز چين * بنزد برادر بايران زمين بنزد بزرگان ايرانيان * نوشتم همين نامه بر پرنيان هر انكس كه او رزم خاقان نديد * ازين جنگ جويان ببايد شنيد سپه بود چندانك گفتى سپهر * ز گردش بقير اندر اندود چهر همه مرز شد همچو درياى خون * سر بخت بيداد گشته نگون برزم اندرون او گرفتار شد * و ز و چرخ گردنده بيزار شد كنون بسته آوردمش بر هيون * جگر خسته و ديدگان پر ز خون همه گردن سر كشان گشت نرم * زبان چرب و دلها پر از خون گرم پذيرفت باژ آنك بدخواه بود * به راه آمدند آنك بىراه بود كنون از پس نامه من با سپاه * بيايم بكام دل نيك خواه هيونان كفك افگن بادپاى * برفتند چون ابر غرّان ز جاى چو نامه بنزديك نرسى رسيد * ز شادى دل پادشا بر دميد بشد موبد موبدان پيش اوى * هر انكس كه بود از يلان جنگ جوى بشادى بر آمد ز ايران خروش * نهادند هر يك بآواز گوش دل نامداران ز تشوير شاه * همى بود پيچان ز بهر گناه بپوزش بنزديك موبد شدند * همه دل هراسان ز هر بد شدند كز انديشهء كژّ و فرمان ديو * ببرّد دل از راه گيهان خديو بدان مايه لشكر كه برد اين گمان * كه يزدان گشايد در آسمان شگفتيست اين كز گمان بگذرد * هم از راى داننده مرد خرد چو پاسخ شود نامه بر خوب و زشت * همين پوزش ما ببايد نوشت كه گر چند رفت از بزرگان گناه * ببخشد مگر نامبردار شاه بپذرفت نرسى كه ايدون كنم * كه كين از دل شاه بيرون كنم پس آن نامه را زود پاسخ نوشت * پديدار كرد اندرو خوب و زشت كه ايرانيان از پى درد و رنج * همان از پى بوم و فرزند و گنج گرفتند خاقان چين را پناه * بنوميدى از نامبردار شاه نه از دشمنى بد نه از درد و كين * نه بر شاه بودست كس را گزين يكى مهترى نام او برز مهر * بدان رفتن راه بگشاد چهر بيامد بنزديك شاه جهان * همه رازها برگشاد از نهان ز گفتار او شاه خشنود گشت * چنين آتش تيز بىدود گشت چغانى و چگلى و بلخى ردان * بخارى و از غرجگان موبدان برفتند با باژ و بَرسَم بدست * نيايش كنان پيش آتش پرست كه ما شاه را يك سره بندهايم * همان باژ را گردن افگندهايم همان نيز هر سال با باژ و ساو * بدرگه شدى هرك بوديش تاو [ بازگشتن بهرام گور به ايران زمين ] چو شد ساخته كار آتشكده * همان جاى نوروز و جشن سده بيامد سوى آذرآبادگان * خود و نامداران و آزادگان پرستندگان پيش آذر شدند * همه موبدان دست بر سر شدند